X
تبلیغات
رایتل

عاشقی از فرط عشق آشفته بود

بر سر خاکی به زاری خفته بود

رفت معشوقش به بالینش فراز

دید او را خفته وز خود رفته باز

رقعه ای بنبشت چست و لایق او

بست آن بر آستین عاشق او

عاشقش از خواب چون بیدار شد

رقعه برخواند و بر او خونبار شد

این نوشته بود:کای مرد خموش!

خیز اگر بازارگانی سیم گوش

و تو مرد زاهدی، شب زنده باش

بندگی کن تا به روز وبنده باش

ور تو هستی مرد عاشق، شرم دار

خواب را با دیده عاشق چه کار؟

مرد عاشق باد پیماید به روز

شب همه مهتاب پیماید ز سوز

چون تو نه اینی نه آن،ای بی فروغ!

می مزن در عشق ما لاف دروغ

گر بخفتد عاشقی جز در کفن

عاشقش گویم، ولی بر خویشتن

چون تو در عشق از سر جهل آمدی

خواب خوش بادت که نا اهل آمدی


* منطق الطیر/ هفت شهر عشق

  

با تشکر از صحرا



تاریخ : شنبه 14 شهریور‌ماه سال 1388 | 10:46 ق.ظ | چاپ | نویسنده: اکبری | نظرات (0) (0 لایک)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.