X
تبلیغات
رایتل

 

 این متن شما یادتون نمیاد رو یکی از دوستان لطف کردن و برام فرستاند 

من که خیلیییییییی خوشم اومد . به یاد دوران خودم افتادم .امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .در چند قسمت  همشو براتون می ذارم 

شما یادتون نمیاد، اون موقعها مچ دستمون رو گاز می گرفتیم، بعد با خودکار بیک روی جای گازمون ساعت می کشیدیم .. مامانمون هم واسه دلخوشیمون ازمون می پرسید ساعت چنده، ذوق مرگ می شدیم
شما یادتون نمیاد، وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم، الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم گوشه کلاس دم سطل آشغال که بتراشیم
شما یادتون نمیاد، یک مدت مد شده بود دخترا از اون چکمه لاستیکی صورتیا می پوشیدن که دورش پشمالوهای سفید داره !
شما یادتون نمیاد، تیتراژ شروع برنامه کودک: اون بچه هه که دستشو میذاشت پشتش و ناراحت بود و هی راه میرفت، یه دفعه پرده کنار میرفت و مینوشت برنامه کودک و نوجوان با آهنگ وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وَََََگ، وگ وگ وگ وگ، وگ
شما یادتون نمیاد که کانال های تلویزیون دو تا بیشتر نبود، کانال یک و کانال دو
شما یادتون نمیاد، دوست داشتیم مبصر صف بشیم تا پای بچه ها رو سر صف جفت کنیم
شما یادتون نمیاد، عیدا میرفتیم خرید عید، میگفتن کدوم کفشو میخوای چه ذوقی میکردیم که قراره کفشمونو انتخاب کنیم))) کفش تق تقی هم فقط واسه عیدا بود
شما یادتون نمیاد، مقنعه چونه دار میکردن سر کوچولومون که هی کلمون بِخاره، بعد پشتشم کش داشت که چونش نچرخه بیاد رو گوشمون ))
شما یادتون نمیاد، بچه که بودیم وقتی میبردنمون پارک، میرفتیم مثل مظلوما می چسبیدیم به میله ی کنار تاب، همچین ملتمسانه به اونیکه سوار تاب بود نگاه میکردیم، که دلش بسوزه پیاده شه ما سوار شیم، بعدش که نوبت خودمون میشد، دیگه عمرا پیاده می شدیم
شما یادتون نمیاد، پاکن های جوهری که یه طرفش قرمز بود یه طرفش آبی، بعد با طرف آبیش می خواستیم که خودکارو پاک کنیم، همیشه آخرش یا کاغذ رو پاره می کرد یا سیاه و کثیف می شد.
شما یادتون نمیاد، وقتی مشق مینوشتیم پاک کن رو تو دستمون نگه میداشتیم، بعد عرق میکرد، بعد که میخواستیم پاک کنیم چرب و سیاه میشد و جاش میموند، دیگه هر کار میکردیم نمیرفت، آخر سر مجبور میشدیم سر پاک کن آب دهن بمالیم، بعد تا میخواستیم خوشحال بشیم که تمیز شد، میدیدیم دفترمون رو سوراخ کرده
شما یادتون نمیاد: از جلو نظااااااااااااااااام
شما یادتون نمیاد، اون قدیما هر روزی که ورزش داشتیم با لباس ورزشی می رفتیم مدرسه احساس پادشاهی می کردیم که ما امروز ورزش داریم، دلتون بسوزه
شما یادتون نمیاد، سر صف پاهامونو ۱۸۰ درجه باز می کردیم تا واسه رفیق فابریکمون جا بگیریم
شما یادتون نمیاد: آن مان نماران، تو تو اسکاچی، آنی مانی کَ. لا. چی
شما یادتون نمیاد، گوشه پایین ورقه های دفتر مشقمون، نقاشی می کشیدیم. بعد تند برگ میزدیم میشد انیمیشن
شما یادتون نمیاد، صفحه چپ دفتر مشق رو بیشتر دوست داشتیم، به خاطر اینکه برگه های سمت راست پشتشون نوشته شده بود، ولی سمت چپی ها نو بود
شما یادتون نمیاد، آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست، اونا یه درس از ما عقب تر باشن
شما یادتون نمیاد، برای درس علوم لوبیا لای دستمال سبز میکردیم و میبردیم سر کلاس پز میدادیم
شما یادتون نمیاد، با آب قند اشباع شده و یک نخ، نبات درست میکردیم میبردیم مدرسه
شما یادتون نمیاد، تو راه مدرسه اگه یه قوطی پیدا میکردیم تا خود مدرسه شوتش میکردیم
شما یادتون نمیاد: دفتر پرورشی با اون نقاشی ها و تزئینات خز و خیل :دی
شما یادتون نمیاد، یه زمانی به دوستمون که میرسیدیم دستمون رو دراز میکردیم که مثلا میخوایم دست بدیم، بعد اون
واقعا دستش رو دراز میکرد که دست بده، بعد ما یهو بصورت ضربتی دستمون رو پس میکشیدیم و میگفتیم: یه بچه ی
این قدی ندیدی؟؟ (قد بچه رو با دست نشون میدادیم) و بعد کرکر میخندیدیم که کنفش کردیم



تاریخ : دوشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1389 | 01:57 ب.ظ | چاپ | نویسنده: اکبری | نظرات (3)

دکتر شریعتی

فقر

 

میخواهم  بگویم ......

فقر  همه جا سر میکشد .......

فقر ، گرسنگی نیست ، عریانی  هم  نیست ......

فقر ، چیزی را  " نداشتن " است ، ولی  ، آن چیز پول نیست ..... طلا و غذا نیست  .......

فقر،  همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفتهء یک کتابفروشی می نشیند ......

فقر ،  تیغه های برنده ماشین بازیافت است ،‌ که روزنامه های برگشتی را خرد میکند ......

فقر ، کتیبهء سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند .....

فقر ، پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته میشود .....

فقر، همه جا سر میکشد ........

           

                فقر، شب را " بی غذا " سر کردن نیست ..

               فقر، روز را  " بی اندیشه"   سر کردن است .. 




 



تاریخ : سه‌شنبه 23 شهریور‌ماه سال 1389 | 01:15 ب.ظ | چاپ | نویسنده: اکبری | نظرات (5)

 

سلام 

 

از وقتی که آه از نهاد کشاورزا در اومد و آقای لاریجانی رییس مجلس در مازندران 

توپید که چرا باس برنج وارد بشه در حالی که می تونیم خودکفا باشیم 

 

اعتراضاتی به آقای ضرغامی شد و ایشان هم دستور فرمودند که در ایام تولید برنج داخلی ُ تبلیغات برنج خارجی ممنوع بشه 

 

جالب اینکه همون برنج خارجی  قالب زده شده که تا دیروز به نام برنج دانه بلند محسن در رسانه ها تبلیغات می شد ُ از امروز یه پسوند ایرانی به آخرش اضافه کردند و دوباره تبلیغات رو از سر گرفتند با نام برنج دانه بلند محسن ایرانی 

 

کدوم را باور کنیم ؟؟؟؟؟؟

قسم حضرت عباس رو یا دم خروس رو 



تاریخ : یکشنبه 7 شهریور‌ماه سال 1389 | 04:22 ب.ظ | چاپ | نویسنده: اکبری | نظرات (1)

 

امروز تو ماشین یه ترانه محلی به نام طالبا رو گوش می کردم 

گفتم منم به عنوان یه مازندرانی گوشه ای از این صفحات را با نام و زندگی نامه این شاعر گمنام که روایات مختلفی در باره اش در بین عموم مردم بر سر زبان ها است رنگین کنم 

 زندگی‌نامه

طالبا در یکی از روستاهای شهرستان آمل بدنیا آمد. در سن ۱۶ سالگی از مازندران خارج شد و به اصفهان مهاجرت نمود. بعد از آن به کاشان رفت و در آنجا ازدواج نمود. بعد از مدتی به دیار خود بازگشت و در ادامه با سفر به خراسان عازم هند شد و مدتی را در هند گذراند. بعد از آمدن به  قندهار در خدمت غازی خان ترخان بود و بعد از مرگ او به هندوستان بازگشت و سرانجام در لاهور با شاپور تهرانی دیدار کرد و به واسطه او به اعتماد الدوله وزیر معرفی شد و بعد از ان در درگاه جهانگیر  وارد شد. او در سال ۱۰۲۸ به رتبه ملک الشعرایی رسید و تا آخر عمر در همانجا زندگی کرد. او در ۱۰۳۶در لاهور  درگذشت.

آثار

منظومه‌ای عاشقانه با نام طالب و زهره از او به جا مانده که داستان عشق او به زنی به نام زهره است. این منظومه را پس از مرگ طالب، خواهر او ستی النساء جمع‌آوری نمود.



ادامه مطلب
تاریخ : دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1389 | 09:28 ق.ظ | چاپ | نویسنده: اکبری | نظرات (12)
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.